واقعیتی ساده اما شگفت انگیز راجع به ماجرای ترورها در آمریکا.

واقعیتی ساده اما شگفت انگیز راجع به ماجرای ترورها در آمریکا.

رسانه‎ها هفته گذشته پر بود از اخبار و اضهار نظرها راجع به ماجرای اقدام به قتل سفیر عربستان در آمریکا.

تا اینجای کار بسیار طبیعیست و روال معمول اخبار داغ مشاهده میشود. اما آنچه که از خود خبر جالب تر است تفاسیر و اضهار نظرهای مفسرین و کاربران شبکه‎های اجتماعی است.

تا آنجا که توانستم افراد و عقاید را دسته بندی کنم به این نتیجه رسیدم که آنها در سه گروه متمایز قرار میگیرند:

1. آتها که معتقدند این موضوع واقعیست.

2. آنها که مخالفند.

3. آنها که موضوع را به تئوری توطئه ربط میدهند، از قبیل کار خود آمریکاست، کار اسرائیل است و سرانجام کار مجاهدین خلق است.

تنها مورد استثنا آقای بنی صدر هستند که موارد یک، دو و سه را با هم ترکیب کرده و میگوید :

بنی صدر گفتگوی امشب با رادیو عصرجدید: تصدی کنندگان این تروربنایشان برترورنبود، می خواستند برای حکومت آمریکا مدرک درست کنند.

و ماجرای کودتای نوژه را مثال میاورند که، آن کودتا برای کودتا نبوده بلکه برای این بوده که ارتش نابود شود تا عراق بتواند به ایران حمله کند!

گذشته از نثر ثقیل و عجیب همیشگی گفتار آقای بنی صدر، این ادعا و مثالی که میاورند آنقدر دور از عقل است که به آن نخواهم پرداخت.

به تئوری توطئه هم نخواهم پرداخت چون این افراد چیزهایی میبینند که انسان نرمال و عادی نمیبیند و مدرکی هم ندارند تا ارائه کنند.

گروه مورد علاقه من افرادی هستند که جریان را انکار میکنند. این گروه طیف گسترده‎ای از حزب اللهی محض گرفته تا آمریکایی‎های تحصیلکرده با سابقه دیپلماتیک را شامل میشود. مهمترین استدلال این افراد برای انکار و رد اقدام به ترور سفیر عربستان در آمریکا  شامکل موارد زیر است:

1. این کار غیر منطقی است.

2. برای جمهوری اسلامی فایده‎ای نداشته.

3. کل عملیات احمقانه است و در صورت واقعی بودن باید با روش بهتر و احتیاط بیشتری انجام میشده.

4. جمهوری اسلامی بد است اما احمق نیست.

بسیار خوب تا اینجای کار استدلالات مخالفین مرا که حداقل سعی میکنم واقعیتگرا و منطقی باشم بخوبی میتواند راضی کند. همه چیز خوب است و به هم میخورد.

اما در انتها باز موضوعی باقی میماند که مغز را دچار خارش شدیدی میکند. آن موضوع این واقعیت ساده است که این مارجرا دو سر دارد، جمهوری اسلامی و آمریکا.

هیچکسی نمیتواند بگوید چون موضوع احمقانه است پس کار جمهوری اسلامی نیست چون در اینصورت این آمریکاست که کاری احمقانه کرده و خواسته با این سناریوی مسخره و دور از عقل ایران را متهم کند. پس اگر کل ماجرا احمقانه است و جمهوری اسلامی کار احمقانه نمیکند پس لاجرم باید ادعا کنیم که آمریکا کار احمقانه کرده است، اینطور نیست؟

آنها که اقدام به عمل تروریستی جمهوری اسلامی را انگار میکنند یا به این موضوع فکر نکرده بودند یا این که علایق سازمانی، حزبی، ایدئولوژیکی و مذهبیشان و یا حتی خوی ضد آمریکایشان آنها را وادار کرده چنین نتیجه گیری کنند.

البته لازم به یادآوریست که من به هیچگونه معصومیتی اعتقاد ندارم و معتقدم که حتی آمریکا هم میتواند کار احمقانه بکند همانطور که کرده است، جمهوری اسلامی هم میتواند کار احمقانه بکند همانطور که بارها کرده است. اما اینجا دو طرف معادله ما این دو کشورند و هیچ چاره‎ای وجود ندار بجز این که یکی از آنها را به حماقت متهم کنیم. من بشخصه با احتمال بالا روی جمهوری اسلامی و اقدام به حماقتش شرط میبندم.

شما روی کدام شرط میبندید؟

شوخی با امامان شیعه تاثیر مثبتی در مبارزه با خرافات دارد!

شوخی با امامان شیعه تاثیر مثبتی در مبارزه با خرافات دارد!

در پاسخ به دوست عزیزم جاوید (شب تاریک) در بالاترین.

جاوید خوب و مهربان ما پستی در بالاترین فرستاده که در آن نتیجه گرفته،

شوخی با امامان شیعه تاثیر مثبتی در مبارزه با خرافات ندارد.

من با چنین نتیجه گیریی مخالفم و دلیل آن را به این صورت خواهم گفت که…

دوست عزیرم دینی که بصورت ذهنی است قطعا در زندگی بیرونی نیز خود را نشان خواهد داد و این مفهوم متاسفانه بازخورد مثبت افزایش یابنده دارد.

فراموش نکنید که هزاران نوع دین مختلف وجود دارد اما مشخصه عام همه آنها این است که مطلق گرا هستند.

بازخورد مثبت افزایش یابنده یعنی این که فرد ابتدا از تو خواهد خواست که به امامش توهین نکنی، بعد خواهد گفت که آقا اینطوری لباس نپوش که به ارزشهای ما توهین میشود، بعد خواهد گفت که اینها را نباید بخوری، آنها را نباید بنوشی ….

سرانجام زمانی میرسد که خواهی دید وی به تمام زندگی و افکار تو چنگ انداخته.

خوب، پس جایی باید شروع کرد و در مقابل ادیان ایستاد.

نکته مهم اینجاست که مذهبیها نسبت به توهین و حتی نقد شدیدا آلرژیک هستند.

در پزشکی زمانی که فردی آلرژی دارد یکی از روشهای درمانی این است که آنها را بتدریج Desensitized میکنند به این صورت که کم کم ماده یا آلرژن تحریک کننده را به فرد میدهند و در طول زمان مقدار آن را افزایش میدهند تا فرد تحمل پیدا کند.

این روش در روانشناسی هم کاربرد دارد:

Desensitization

شوخیهای لفظی با دین همانگونه که برخی از کاربران بالاترین در بخش کامنتها انجام میدهند و یا کاربران فیسبوک با امام نقی میکنند حداقل دو فایده دارد.

اول این که مذهبیون را از حساسیت آلرژیک بیرون میاورد و دوم این که متوجه خواهند شد در همین ایران با مذهب رسمی اسلامی تعداد زیادی از افراد وجود دارند که به دین و مذهب آنها معتقد نیستند.

در این حالت رفتار مذهبی ها بطور کلی سه گونه خواهد بود:

1. به خود بمب میبندند و در میان کفار خود را منفجر میکنند یا آنها را سرخواهند برید.

چنین افرادی در هر حال ضد اجتماعی هستند و جایشان یا در زندان یا در تیمارستان است. دین هم نباشد آنها طور دیگری رفتارهای ضداجتماعی خود را بروز خواهند داد.

2. به بحث خواهند پرداخت، که عالیست.

3. توجه نخواهند کرد و به دین خود خواهند پرداخت که این هم عالیست.

من بشخصه گمان میکنم موارد دو و سه اکثریت دین داران را تشکیل میدهند. چنین اتفاقی همان است که در کشورهای سکولار و دموکراتیک رخ داده.

ما نیز برای رسید به آزادی و دموکراسی راهی بجز گذر از دادن حقانیت مطلق به دین و مذهب و حتی هر گونه ایدئولوژی نداریم.

پس، شوخی و حتی توهین به ادیان علاوه بر این که حق تمامی افراد بشراست مفید هم است.

بسیار خوب، فایده آخر شوخی با مذهب و امامان حداقل این خواهد بود که فرد دین دار خرافات را برای خود نگاه خواهد داشت و آن را از حالت ذهنی به بیرون منتقل نمیکند چرا که میداند مورد نقد و یا حتی تمسخر واقع خواهد شد.

شاید فرد مذهبی هرگز ار زندان خرافات رهایی نیابد اما این یعنی سودمند بودن شوخی با مذهب، این یعنی مبارزه با خرافات و  این یعنی راحت شدن من، تو و اجتماع از شر بروز همه جایی و همه زمانی خرافات!

حتما متوجه شدید که با جمله فوق من نیز اعتراف کردم که خرافات را نمیتوان نابود کرد اما میتوان در زندگی اجتماعی از شرش راحت شد.

نکته آخر که بسیار مهم نیز است توجه به این حقیقت است که افکار، ایدئولوژی، دین و مذهب شخصیت حقیقی و حتی حقوقی ندارند و به همین جهت از نظر عقلانی مدعی و وکیل نیز نمیتوانند داشته باشند.

پیامبران و حتی خود خدا هم وکیل و وصی ندارند بنابراین حرف زدن راجع به آنها، نقد کردنشان و حتی توهین کردن به ایشان نمیتواند مدعی داشته باشد.

این را فرد مذهبی یا ایدئولوژیک  به هر طریقی باید بفهمد که عقیده‎اش، باورش فقط برای خود او ارزشمند و مقدس است. این را باید بفهمد که در این دنیا اشخاص واقعی و حقیقی هستند که بدون توجه به جنس، باور و نژاد از ارزش حقیقی برخوردارند.

این را باید بفهمد خدایی که وجودش از نظر منطقی و عقلانی اثبات نشده و فردی که هزار و پانصد سال پیش مرده ارزش و شخصیت حقوقی ندارد.

و این را باید بفهمد که اگر قرار باشد وی به عنوان یک مذهبی مسلمان میتواند دیگران را منکوب کند پس باید انتظار این را هم داشته باشد که یک هندوی مذهبی، یک کمونیست ایدئولوژیک و حتی یک بت پرست بخواهد وی را سرکوب کند. یا حداقل بخواهد که وی به دین و عقیده‎اش توهین نکند.

در این حالت حتی احمق ترین افراد با احمقانه ترین عقیده میتوانند از آن مسلمان دو آتشه بخواهند که به عقیده‎شان توهین نشود. آیا مسلمانان میتوانند چنین چیزی را قبول کنند؟ اگر بلی پس اول از همه بروند و به عقاید گروهای عجیب و غریب مانند شیطان پرستان احترام بگذارند و توهین نکنند بعد از ما بخواهند تا به عقیده ایشان احترام بگذاریم.

این حق انسانی و منطقی ماست که هر کس و هر چیز را نقد کنیم.

در صورت توهین به شخص حقیقی و حقوقی فرد توهین کننده در دادگاه به وی یا وکیل وی پاسخگو خواهد بود. مذهبیهای گرامی وکالتنامه خود را از خدا یا پیامبران وامامانشان ارائه دهند بده بشخصه در دادگاه حاضر خواهم بود!

تبریک به همه دوستان سبز، آقای موسوی با من همفکر شد!

تبریک به همه دوستان سبز، آقای موسوی با من همفکر شد!

هرچند جای بسی تعجب است اما بلاخره پس از حدود شش سال آقای موسوی تازه به همان نتیجه‎ای رسیده است که من آن موقع به آن رسیده بودم.

بله، نخست وزیر هشت سال دفاع مقدس با اشاره به انتخابات پیش رو گفته است: به توجه به تداوم وضعیت فعلی نمی توان امیدی به انتخابات و شرکت در آن داشت.

هرچند آقای موسوی بیش از سی سال است که فعالیتهای سیاسی و مقامات اجرایی داشته‎اند اما گویا ایشان حداقل از بنده عامی نسبت به وضعیت جاری کشور درک ضعیف تری دارند.

اگر قرار باشد به کسی دل ببندیم که اینقدر از زمان خود عقب باشد و نتواند وضعیت موجود را بصورتی واقعی درک و تفسیر کند راه بجایی نخواهیم برد.

بنده با کمال فروتنی و شکسته نفسی پیشنها میکنم آقای موسوی را رها کنید و از این پس به حرف من گوش کنید بلکه زودتر به آزادی و دموکراسی برسیم.

:)

البته تکلیف من و آقای موسوی روشن است چرا که هر کدام از ما به آرمانهای متفاوت خودمان باور داریم. مشکل اصلی ما دوست عزیز، تو هستی که به آرمانهای من باور داری اما از آرمانهای آقای موسوی دفاع میکنی. اجرای بی تنازل قانون اساسی؟ بازگشت به دوران طلایی امام؟

زهی خیال باطل!

پارادوکس اصلاح طلبانه فشار مجاهدانه!

پارادوکس اصلاح طلبانه فشار مجاهدانه!

همه چیز از یاداشت آقای خاتمی خطاب به خانم آمنه بهرامی شروع شد.

گذشته از تعارفات معمول یاداشت مورد نظر مطلب تاریخی، فلسفی و یا نکته روشنگری در خود نداشت. اما در انتها آقای خاتمی  جمله‎ای گفتند که موجب آشوب و بلوا (حداقل در بالاترین) شد.

آن جمله معروف این بود:

“آیا در عرصه زندگی سیاسی و اجتماعی نیز نمی توان از آمنه آموخت و بحران را با آرامش و تنش را با احترام به یکدیگر و پاس داشت حق و حرمت انسان و دوری از غرور – بخصوص آنان که قدرت بیشتری دارند – سودا کرد؟”

در حقیقت گویا دعوا بر سر این است که آقای خاتمی آیا جمله را خطاب به نظام گفته یا مردم؟

به نظر من تحلیل این جمله راحت تر از آن است که تصور میشود.

اول این که “اگر” جمله واضح نیست مقصر اصلی آقای خاتمی است زیرا باوجود این که میداند تمام سخنانش چاپ و منتشر میشود باز منظورش را واضح بیان نکرده.

از این نیز میگذریم و پیشداوری را بکناری میگذاریم تا بتوانیم درک درستی از جمله فوق داشته باشیم. پس از خواندن چندین و چند باره متوجه شدم که جمله فوق حداکثر میتواند سه معنی متفاوت داشته باشد:

1. مردم نظام را ببخشند.

2. نظام مردم را ببخشد.

3. مردم و نظام همدیگر را ببخشند.

مورد سوم در دو مورد اول ادغام میشود پس به آن نمیپردازیم.

اگر قرار باشد مردم نظام را ببخشند یعنی چه؟ یعنی این که روز از نو روزی از نو و دوباره همان آش و همان کاسه. یعنی دوباره برویم در انتخابات و باقی مسایل مربوط به نظام مشارکت کنیم تا ببینیم بعد چه میشود. تا دوباره یکی مانند آقای خاتمی رئیس جمهور شود و یکی مانند اصلاح طلبان مجلس را در دست بگیرند (اگر نظام بگذارد).

نتیجه؟

شما بگویید!

اگر منظور ایشان این است که نظام مردم را ببخشد که من واقعا نمیدانم چه بگویم. این ادعا آنقدر مسخره است که طرفداران اصلاح طلبان و آقای خاتمی را چنان عصبانی کرد که منتقدینی را که گمان میکردند منظور آقای خاتمی چنین است را مورد شدید ترین حملات قرار دادند.

نتیجه گیری نهایی این خواهد بود که در هر سه معنی متصور برای جمله فوق، سخنان آقای خاتمی مورد قبول و منطقی نیست.

گمان نمیکنم که نیاز بیشتری برای واشکافی موضوع داشته باشم چرا که فکر میکنم حتی خود طرفداران اصلاح طلبان نیز حاضر نیستند که نظام را ببخشند یا توسط نظام بخشیده شوند.

این پارادوکسی است که طرفداران اصلاح طلبان خصوصا در بالاترین دچار آنند.

آنها از چیزی طرفداری میکنند که نمیتوانند قبولش کنند!

و این یک بیماری اجتماعیست که گریبانگیر اکثریت ماست. من به آن میگویم اخلاق قبیله‎ای حتما دیده‎اید که پدری تا سرحد مرگ کودک خود را کتک میزند اما هنگاهی که غریبه‎ای یا همسایه‎ای به کودک بگوید بالای چشمت ابروست پدر برآشفته شده و به علت توهینی که به کودکش شده دست به هر کاری ممکن است بزند.

این موضوع از خانواده شروع شده و خود را میگستراند، من میتوانم با همسایه دعوا کنم اما غریبه حق ندارد، من میتوانم با هم شهری دعوا کنم اما کسی حق ندارد از شهر دیگر بیاید و اینجا دعوا کند الخ …

همه اینها از احساس مالکیت و خود حق پنداری مطلق سرچشمه میگیرد. ما ابتدا از چیزی خوشمان میاید یا چیزی را قبول میکنم بعد تمام سعیمان این است که واقعیات را با موضوع دلخواه خودمان تطبیق بدهیم. مثلا امروز دوستی به بالاترین لینکی فرستاده بود که داغ هم شد و در آن نوشته بود هرچند آقای موسوی پیرو خمینی جنایتکار است، هرچند ولایت فقیه را قبول دارد، هرچند درمورد کشتارهای دهه شصت اعتراض نکرده و هرچند نظام اسلامی و قانون اساسی خط قرمزش هستند اما وای که چقدر ماه است!

برایش کامنت گذاشتم که، دوست گرامی شما مطمئنید که دارید از آقای موسوی تعریف میکنید؟

خلاصه این که خاتمی خوب است چون من میگویم، موسوی خوب است چون من میگویم و حق انتقاد هم فقط من دارم چون اگر تو انتقاد کنی یا این که به علت نا آگاهی داری تفرقه اندازی میکنی یا این که ساندیس خور هستی!

و اما موضوع فشار مجاهدانه!

اتفاقات بیست و چهار ساعت گذشته باعث شد به یاد رویدادهای دو سه سال اخیر در بالاترین بیفتم. پس از سخنان آقای خاتمی و موضوع داغ با تیتر غیر دلخواه اصلاح طلبان ناگهان جنبش سبز (قسمت اللهی اش) پس از یک سال و اندی خواب زمستانی بیدار شد و با شدت تمام شروع به مبارزه سایبری با متقدین کرد.

از حذف موضوع داغ ( که خوشبختانه یکی مانند همان بلافاصله ایجاد شد) گرفته تا حذف و محو کردن کامنتهای متقدین همراه با توهین و افترا مشخص ترین اقدامی بود که طرفداران اصلاح طلبی و آقای خاتمی انجام دادند. این مرا به یاد اقدامات آنها در هنگام و پس از انتخابات انداخت که دقیقا همین گونه بود. اقدامی همانگ همراه با منفیهای هماهنگ (که بی ادبی‎اش میشود گله‎ای) بعلاوه انواع و اقسام تهمت، افترا و توهین (حداقل نیک آهنگ میداند من چه میگویم).

پس از انتخابات بیشترین مجموع منفیها و توهینهای تاریخ بالاترین به نیک آهنگ کوثر داده شد و گفته شد بدون این که حتی یک ایراد مفهومی یا تکنیکی از کاریکاتورهایش گرفته شده باشد، او منتقد بود!

اما آنچه که مرا به شگفتی انداخت این اقدامات نبود بلکه شباهت آن با رفتار گروهی پدیده تازه‎ای به نام مجاهدین خلق در بالاترین بود!

به خود گفتم واقعا تفاوت مجاهدین خلق با (اینگونه، این نوع) از طرفداران اصلاح طلبان در چیست؟

هر دو آنها میگویند آزادی و دموکراسی را برای ایران میخواهند، هردو آنها انتقاد را برنمیتابند و به منتقد تهمت میزنند که یا نادانی یا حقوق بگیر رژیمی و بطور گله‏ای اقدام به منفی و مثبت دادن میکنند.

بطور خلاصه هر دو مانند گروه فشاری هستند که بر سر منتقدین خود آوار میشوند.

ترسم از این است که من، اصلاح طلبان، مجاهدین خلق، کمونیستها، سلطنت طلبان و باقی گروههای دیگر از نظر اجتماعی، فرهنگی و طرز تفکر همه مانند هم باشیم.

چه کنیم؟ به آینده ایرانزمین امیدوار باشیم؟

نقد و تحلیل مختصر اعلامیه اخیر تیم مدیریتی بالاترین.

نقد و تحلیل مختصر اعلامیه اخیر تیم مدیریتی بالاترین.

این مقاله به مسایل درونی بالاترین نمیپردازد و تا جای ممکن از آن دوری خواهد کرد و هدف آن تنها تحلیل سطحی و مختصر اعلامیه مورد نظر است، مگر این که شرایط ایجاب کند و به مسایل موازی اشاره ای شود.

مقدمه در شرح خوبیها و زحمات تیم مدیریتی بالاترین است و بطور مشخص در پی کسب محبت کاربران و ایجاد همذات پنداری در خواننده است.

این موضوع را در داستانها و فیلمها میتوان بخوبی مشاهده نمود که بیننده یا خواننده خود را بجای قهرمانی که هم زحمت میکشد، هم تحت فشار است و هم کار خوبی را انجام میدهد میگذارد و با وی همذات پنداری میکند.

شرح این که ما “گروه اندکی افراد متخصص هستیم” و “صرف وقت و هزینه فراوان” میکنیم فقط میتواند برای جلب محبت یا کسب همذات پنداری برای توجیه عملی باشد که اتفاق افتاده است چرا که آنها علاوه بر این که نخبه هستند و تحت فشارند باز مانند قهرمانان دارند کار خوبی انجام میدهند:

هدف اصلی و اساسی بالاترین کمک به گردش آزاد اطلاعات است

چنین نتیجه گیری کردم چون مثبت اندیش هستم وگرنه هر کس دیگری میتوانست شایبه این را داشته باشد که تیم مدیریتی بالاترین با اشاره به نخبگی خود و زحمات بدون چشمداشتی که میکشد دارد بر سر کاربران منت میگذارد!

متاسفانه چند پاراگراف اول راه را حتی بر احتمال وجود اشتباه از جانب تیم مدیریتی بالاترین میبندد چرا که آنها آدم خوبهای ماجرا هستند، این را خودشان دارند میگویند!

در بخش بعدی به سند مهم دیگری نیز اشاره میشود و آن اعتراض و مقاومت کاربران در مقابل تغییرات و قوانین جدید است. آنها فراموش میکنند که لازمه وجود یک جامعه دموکراتیک وجود گروههای اقلیت و حق اعتراض برای تمامی گروههای زیر مجموعه آن جامعه در تمامی موارد و موضوعات ممکن است.

تشبیه بالاترین به کلاس درس و مدیریت آن به معلم یک تشبیه کودکانه و کاملا غیر منطقی است چرا که اولا بالاترین کلاس درس نبوده بلکه بیشتر شبیه به یک میتینگ است که هر کسی در آن میتواند حرف خود را بزند و اصلا متکلم وحده‏ای وجود ندارد که تیم مدیریتی بخواهد نقش آن را به خود بگیرد. دوما کاربران بالاترین شاگردانی نیستند که بخواهند ساکت بنشینند تا کسی به ایشان درس یاد بدهد. بسیاری از کاربران بالاترین خود میتوانند نقش معلم زندگی و گوینده را داشته باشند و دارند، آنها تولید محتوا میکنند!

کاربران بالاترین کودکانی صغیر نیستند، آنها انسانهایی عاقل و بالغند که هر کدام شخصیت و عقاید منحصر به فرد خود را دارند و دقیقا به همین علت است که اعتراض میکنند و نظر خود را میگویند و این کار را در آینده نیز خواهند کرد وگرنه بدون اعتراض و بدون خواسته‏های متفاوت و حتی عجیب و غریب کاربران تبدیل به گوسفندانی خواهند شد که نیاز به شبانی به نام تیم مدیریتی خواهند داشت. در آن صورت حق با تیم مدیریتی بالاترین خواهد بود.

اقدام بالاترین در حذف پرسشگران مزاحم از همین دیدگاه سرچشمه میگیرد اما آنها فراموش میکنند که با حذف پرسشگر مسئله حل نخواهد شد چرا که سوال هنوز باقیست.

توجه کنید:

متاسفانه پاسخگویی به کاربرانی که به طور دائم قصد پرداختن به مسائل حاشیه‌ای بالاترین را دارند، از حد توان تیم کوچک ما خارج است.

متاسفانه؟ بله متاسفانه به هر جای این نوشتار نگاهی میاندازیم یک مسئله مهم اجتماعی را که امروزه جامعه ایرانی با آن درگیر است را مشاهده میکنیم.

آن چیزی که از نظر برخی از انسانها بدیهی و موضوع پیش و پا افتاده است برای برخی دیگر از انسانها که اتفاقا نرمال و طبیعی هم هستند موضوع مهم و حیاتی محسوب میشود و این را نخبگان مدیریتی بالاترین هنوز درک نکرده‏اند.

و سوال هنوز باقیست …

به گمان من تمامی مشکلات بالاترین میتواند به این دلیل باشد که آنها بیش از اندازه خود را درگیر قوانین نوشته شده (که مسئول اجرای آن کاربران هستند نه مدیران) میکنند که از این موضوع بشدت بوی دیکتاتوری به مشام میرسد. اگر بخواهم کمی تخفیف بدهم باید آن را تشبیه کنم به کدخدا منشی در یک جامعه مدرن با قانون مدون و تقلیل آن به سطح یک روستا.

اتفاقات دو ساله اخیر مرا به این نتیجه رسانده که اولین و بزرگترین قانون شکن در بالاترین تیم مدیریتی آن است. این امر هرچند قابل اثبات نخواهد بود اما چرایی این ادعا را بزودی خواهم گفت.

بطور کلی نتیجه گیری من از اعلامیه تیم مدیریتی بالاترین این است که متن بطور کلی فاقد ارزش استدلالی حقیقی است که بتوان از آن نتیجه گیری مشخص با احتمال بالای درست بودن ادعای نویسند داشت. در این اعلامیه به مفاهیم کلی و چند پهلو اشاره شده که در ابتدا و انتها به رمانتیسیسمی میانجامد که هدف آن احساسات (نه منطق) خواننده است.

این اعلامیه نتنها چیزی را اثبات نکرد و اطلاعات جدیدی به خواننده ارائه ننمود بلکه بر شبهات افزود.

از نخبگان تیم مدیریتی بالاترین بیش از این انتظار میرفت.

چیزی که عوض دارد گله ندارد: تقاضا برای شرح و توصیف قانون جدید بالاترین

چیزی که عوض دارد گله ندارد: تقاضا برای شرح و توصیف قانون جدید بالاترین

 

در پی بحثها بر سر قانون جدید و عجیب بالاترین در یکی از کامنتها گفتم که قانون بد سوراخ سنبه زیاد دارد.

برای این که تیم مدیریتی بالاترین متوجه شود که چه چاله‏ای برای خود کنده است و برای آن که متوجه شود که خودش ته آن چاله قرار دارد فقط یک سوال نا قابل از ایشان خواهم پرسید:

“” تعریف دقیق توهین و هزل چیست؟”"

مسئله اولی که گریبانگیر تیم مدیریتی بالاترین خواهد شد این است که تعریف مشخص و قابل استنادی برای هزل و توهین ارائه کند چرا که در غیر این صورت گرفتار دعوا بر سر این خواهد شد که دارد سلیقه شخصی خود را اعمال میکند. سوال را اگر بصورت ساده بخواهم طرح کنم به این صورت میشود که چه کسی تصمیم میگیرد که موضوع توهین آمیز است یا خیر؟ بانو بالایار؟ هاتف خرچنگ زاده؟ من؟ گمنامیان یا آشتیانی؟

پس ابتدا قانون را بنویسید، توهین را تعریف و مشخص کنید و سپس آن را به اجرا بگذارید.

مسئله دوم این است که حتی اگر تیم مدیریتی بالاترین بتواند چنین قانونی را تدوین و مشخص کند باید یادش باشد که ما ایرانیها مدتهاست که داریم زیر انواع فشار زندگی میکنیم و راهی برای دور زدن آن خواهیم یافت.

ما یاد گرفته‏ایم که چیزی بنویسم و منظور دیگری را برسانیم، ما یاد گرفته‏ایم که نوشته‏های میان خطوط را بخوانیم.

برای نمونه اگر فردا کسی در مذمت ازدواج با دختران نه ساله مطلبی بفرستد و آن را بیماری روانی محسوب کند یا بالاترین باید لینک فوق را نادیده بگیرد که در بدست آوردن دل مذهبی‏ها شکست خورده یا این که باید دست به اعمال سلیقه شخصی بزند و لینک را از صفحه اول حذف کند. مسخره و یا شاید هم بهتر بگویم، موضوع تفکر برانگیز این است که در مورد اول این قانون است که شکست خورده و در مورد دوم بالاترین. این یک بازی باخت باخت است!

و سرانجام این که تفاوت یک سیستم دیکتاتوری با سیستمهای آزاد در این است که دیکتاتورها به بهانه حمایت از اقلیت اکثریت را محدود میکنند اما سیستمهای آزاد در حمایت از اقلیت برایشان تسهیلات قایل میشوند.

راه حل ساده میتواند این باشد که برای لینکهای مذهبی بخش جداگانه در نظر بگیرید و حد نصاب داغ شدن آن را کم قرار دهید نه این که به بهانه حمایت از مذهبی‏ها اکثریت منتقد را محدود کنید.  

مسئله این است، کاندید شدن یا نشدن!

مسئله این است، کاندید شدن یا نشدن!

 

این نوشتار پاسخی است بر مقاله بسیار جالبی که دوست عزیزم خرس قطبی در وبلاگ مصائب آنا تحت عنوان ” … وقتی موسوی نمی آمد ! / تاملی بر عدم کاندیداتوری موسوی در انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۷۶ و ۱۳۸۴  ”مرقوم کرده اند.

البته از پیش میدانم که آنچه که من مینویسم ساختار و استحکام نوشته‏های خرس قطبی را نخواهد داشت. به هر حال اینها مسایلی است که بطور پراکنده به ذهنم میرسد و هیچ لزومی هم ندارد که دریافت من از جهان بیرونی درست باشد.

—————————

به راستی رفتار سیاسی آقای موسوی در دو دوره اخیر انتخابات فقط یک چیز را به ذهنم میرساند، خبط سیاسی!

متاسفانه من فکر میکنم مشاوران یا تحلیلگران سیاسی خوبی یا در ایران وجود ندارند یا این که آنها که بر سرکارند کاملا نادانند. چرا اینگونه تصور میکنم؟ به دلایل زیر:

1. اینطور که مشخص است رژیم جمهوری اسلامی یک سیستم محافظه کار است که تعریف ساده آن میشود حفظ شرایط و روال موجود، مقاومت در مقابل تغییر.

اولین نتیجه‏ای که من از “فرض” بالا میگیرم این است که چطور ممکن است که تمام روسای جمهور دو دوره انتخاب شوند اما رئیس جمهور اخیر که حمایت تام رهبری و جناح حاکم را دارد فقط یک دوره انتخاب شود؟

2. همیشه نمیتوان بر رفتار احساسی و هیجانی مردم آنگونه که پس از بردن تیم استرالیا رخ داد یا همانگونه که در دوره اول انتخاب خاتمی رخ داد حساب کرد.

مردم به پیامدهای یک اتفاق نگاه خواهند کرد! برای مثال برد ایران در مقابل استرالیا نتیجه‏اش رفتن به جام جهانی بود یعنی این یک شادی و رفتار هیجانی قابل تکرار است. پس میتوانیم انتظار داشته باشیم در شرایطی مشابه باز به احتمال زیاد مردم چنین رفتاری خواهند داشت.

این مورد در باره آقای خاتمی و شرایط بعدی صدق نمیکند. اگر تعارف را به کناری بگذاریم همه اعتراف خواهیم کرد که در آن انتخابات هیجان زده شده بودیم، تفکر و استدلالی در کار نبود، هیچکدام از مشاورین و مشوقین آقای خاتمی حتی تصور ریاست جمهوری ایشان را هم نمیکردند اگر هم چنین تصوری داشتند هیچ برنامه‏ای برای پس از انتخاب شدن وجود نداشت.

نتیجه این شد که در دوره دوم مردم برای رفع تکلیف رای داند و در پایان دوره دوم کاملا به نا امیدی رسیدند.

در یک مورد خاص نمیتوان یک جامعه را به رفتار هیجانی واداشت و به آنها گفت که نتیجه متفاوت خواهد بود.

3. با توجه به موارد فوق به گمان من یک تحلیلگر یا مشاور سیاسی منطقی باید به آقای موسوی توصیه میکرد که بلافاصله پس از آقای خاتمی کاندید نشود. مگراین که چیز جدیدی برای ارائه کردن می‏یافتند. این احمدی‏نژاد بود که سراب رفاه اقتصادی و مبارزه با ثروتمندان نالایق و فاسد را مطرح کرد، اصلاح طلبان در مقابل این مفهوم چیزی برای ارائه نداشتند.  این احمدی‏نژاد بود که با زرنگی و رندی تصویر برج عاج نشینی و متفاوت بودن اصلاح طلبان و باقی عوامل رژیم را دوباره به مردم یادآوری کرد و خود را در عوض مانند مردم، مانند پایین ترین قشر جامعه نشان داد. پیروزی آقای موسوی در آن دوره کاملا نا محتمل بود زیرا علاوه بر نا امیدی مردم از عملکرد اصلاح طلبان و آقای خاتمی و عدم ارائه مفهومی جدید، سیاستهای پوپولاریستی احمدی‏نژاد نیز با قدرت تمام در حال کسب رای اقشار فرودست جامعه بود.

4. این تحلیلگر و مشاور سیاسی مفروض باز باید با توجه به موارد شماره یک و دو از کاندید شدن آقای موسوی در پایان دوره اول ریاست جمهوری آقای احمدی‏نژاد هم جلوگیری میکرد، مشاور و تحلیلگر سیاسی منطقی و خبره باید در مقابل تنفر آشکار مردم از احمدی‏نژاد مقاومت سیستم (همان که رخ داد) را نیز در نظر میگرفت. یادتان باشد که من در حال صحبت از خودم و شما نیستم بلکه راجع به تحلیلگر و مشاوری سیاسیی که زندگی، تحصیلات و شغلش پیشبینی چنین مورادی است میگویم.

5. قطعا زمان مناسب کاندید شدن و شانس موفقیت بالا برای انتخاب شدن برای آقای موسوی پایان دوره دوم ریاست جمهوری آقای احمدی‏نژاد بود. توجه بفرمایید که من اصلا راجع به قابلیتها و توانایی‏ یا حتی مقبولیت آقای موسوی صحبت نمیکنم بلکه دارم به نقاط ضعف آقای احمدی‏نژاد اشاره میکنم. ایشان آنچنان عملکرد بدی دارند که مردم به راحتی میتوانستند مسایلی از قبیل نخست وزیر امام بودن آقای موسوی، قرار داشتن در پست اولین مقام اجرایی در دوران کشتار بزرگ یا حتی ادعای بازگشت به دوران اولیه انقلاب و اجرای بی تنازل قانون اساسی (ام الفساد) را فراموش کنند یا نادیده بیانگارند.

در باره قسمت دوم مطلب آنجا که تحلیل آقای زیبا کلام است نه بطور کامل اما تا حد بسیار زیادی با ایشان موافق هستم.

علاوه بر این که اصلاح طلبان هیچ برنامه مدون و مشخصی ندارند و آقای موسوی هم ایضا، ما تجربه هشت سال نخست وزیری ایشان را هم داریم.

گذشه از تفکرات اقتصادی آقای موسوی که همه از آن خبر دارند آنچه که به نظر من میرسد این است که آقای موسوی مدیری هستند که اساس مدیریتشان رفتار احساسی است. این را میتوان از دستور ایشان برای خراب کردن اتاق بازرگانی، معرفی استکبار به عنوان عامل گرانی هندوانه و دیگر رفتارها و سخنرانی‏های ایشان فهمید.

آقای موسوی پدیده عجیبی در این سیستم هستند، من بشخصه در صداقت ایشان شکی ندارم و همین صداقت و ایمان است که باعث میشود آقای موسوی با تمامی گروهای موجود در ظرف نظام جمهوری اسلامی اختلافات عقیدتی و اجرایی داشه باشد.

برای این که عمق این تضاد را بفهمید از خود بپرسید که آیا آقای موسوی اصول گراست؟ آیا ایشان اصلاح طلب است؟ آیا ایشان خط امامی است؟ و …

البته آقای موسوی همه اینها هست و هیچکدام هم نیست.

متاسفانه برخلاف جوامع متمدن که بر سر “اشتراکات کوچک” احزاب با هم متحد میشوند در این نظام بدوی احزاب و گروه‏ها بر سر “اختلافات کوچک” تبدیل به دشمنان خونی هم میشوند. وای به روزی که صحبت از ثروت و قدرت به میان بیاید!

پیشبینی من از ریاست جمهوری احتمالی آقای موسوی فقط یک بحران است، یک بحران بزرگ!

آقای موسوی به عنوان رئیس جمهور قطعا هم با اصلاح طلبان و هم با اصولگرایان اختلافات عمده خواهند داشت.

و اما این که آیا این بحران فرضی میوانست به نفع مردم تمام شود یا خیر موضوعی است که باید درباره‏اش بیشتر فکر کنم.

————————

پ.ن. حتما تا کنون متوجه شده‏اید که آن “خبط سیاسی” در جمله اول مربوط به آقای موسوی نمیشود  بلکه این تحلیلگران یا مشاوران سیاسی ایشان هستند که لایق چنین عنوانی هستند.

اعدام!

اعدام!

اینترنت سراسر پر شده است از اخبار و مباحث مربوط به اعدامهای اخیر و من شوربختانه نه میتوانم نظر بدهم، نه میتوانم در گفتوگوها شرکت کنم و یا حتی در بالاترین به لینکهای مربوطه رای بدهم.

نمیدانم، شاید نوعی واکنش دفاعی روانی باشد؟ اما واقعا نمیتوانم.

تنها بودم و لختی با خود اندیشیدم، به اعدام! به یاد برخی از دوستان افتادم که بلافاصله پس از شنیدن مخالفت با اعدام به تو خواهند گفت: اگر به خواهر یا همسر خودت کسی تجاوز کرده باشد باز هم با اعدام مخالفی؟ از این میگذرم که چنین استدلالی از زشت ترین، سخیف ترین و پست فطرتانه ترین نوع استدلالها است. حال من از این افراد سوال دارم: آیا حاضر بودی چند متجاوز بجای اعدام به حبس ابد محکوم شوند اما شیرین، فرزاد، علی، فرهاد و مهدی به این واسطه زنده میماندند؟

این را از خود فردی که مورد تجاوز واقع شده هم میتوان پرسید فقط امیدوارم آنها که خودشان مورد تجاوز واقع نشده‏اند اما موافق با اعدام هستند کاسه داغ تر از آش نشوند.

نکته دوم این است که دیشت کتابی میخواندم که اصلا به انسانها و روابط میان آنها هیچ ربطی نداشت. نویسنده برای این که نسبیت را در فیزیک به سادگی شرح بدهد میگفت:

.There is no privileged observer in the universe

مشاهده‏ گر ویژه‏ای در گیتی وجود ندارد.

به عبارتی هرکسی واقعیت را از چشمان خود میبیند. روابط انسانی هم جزئی از واقعیت جهان فیزیکی بیرونی است. بسیاری از قتلهای قانونی (اعدام) که در جهان رخ میدهد هم از این قانون پیروی میکند. این اعدامیان در نظر برخی قهرمانند و لایق ستایش و در نزد برخی پلیدند و مستحق نابودی.

در این دنیا چه کسی میتواند مدعی شود که حقیقت یکیست و آن نزد اوست؟

پس اگر از دید انسانی و منطقی به موضوع نگاه کنیم حتی اگر یک مورد مشکوک در ده سال رخ دهد من خواهم گفت برای جلوگیری از قنل آن یک فرد باید بکل جلوی این نوع قتلهای قانونی را گرفت.

و اما جمهوری اسلامی و اعدام. به گمان من این نظام را بخوبی متوان به هیدرا هیولای افسانه‏ای تشبیه کرد چرا که اگر هرکدام از سرهای جمهوری اسلامی را قطع کنی یکی دیگر بجای آن خواهد رویید. مشکل ما چیست؟ رهبر؟ احمدی‏نژاد؟ این یکی آخوند؟ آن یکی حزب الهی؟ قطعا خیر چرا که با نابودی یا برکناری آنها درست مثل هیدرا سر دیگری بجای آن خواهد رویید.

پس چاره چیست؟ بسیار ساده، “قطع کردن سر اصلی” که در مورد این نظام میشود مبارزه برای نابودی مفاهیمی که جمهوری اسلامی بر اساس آن بنا شده‏اند مانند حجاب اجباری، اعدام، دین رسمی، عدم آزادی بیان و و و …

این یکی از همان چیزهایی بود که مرا برای شرکت در انتخابات سال گذشته به شک و تردید انداخت، اقدام به برکناری مسالمت آمیز یکی از سرهای هیدرا و جایگزینی آن با یکی دیگر؟ به خودم گفتم مشکل ما، این اعدامها، این شکنجه‏ها و این سختیها فقط با نابودی خود هیولا است که از بین خواهد رفت.

درباره هیدرای جمهوری اسلامی، قدرت آن و نقطه ضعفش بیشتر خواهم نوشت.

برای تمام آنها که دیگر نمیخواهند بنویسند.

برای تمام آنها که دیگر نمیخواهند بنویسند.

خواهی نوشت!

در یک سال اخیر همواره شاهد این بوده‏ام که وبلاگ نویسانی تصمیم گرفته‏اند که دیگر ننویسند، ظاهرا دلیل اکثریت این موراد تهمتهایی از قبیل  نادانی، عاملیت رژیم، جاسوسی، خدمات ناخواسته به حکومت، تفرقه افکنی و از این گونه است، به تمام اینها تهدیدهای جانی که توسط عوامل رژیم وارد میشود را نیز باید اضافه کرد.

در حقیقت اتهام نادانی و خدمت ناخواسته به حکومت جزو بهترین و قابل تحمل ترین آنهاست چرا که حداقل تو را از مزدوری رژیمی سفاک مبرا میکند.

در هر حال این نوشته خطاب به چنین افرادی است.

اکثریت اینگونه افراد ذهن پویایی دارند و آماده تغییرند. اگر مروری بر یک سال گذشته بکنیم خواهیم دید که بیشتر آنها از شرکت در انتخابات دفاع میکردند و حامی یکی از آقایان موسوی یا کروبی بودند، پس از انتخابات به خیابان رفتند، در تمام تظاهرات شرکت کردند و احتمالا کتکی هم خوردند.

بطور مشخص افرادی را میشناسم که با مشاهده رفتار و گفتار آنها که به رهبریت جنبش سبز مشهور شده‏اند و صد البته بدنه جنبش سبز به ان نتیجه رسیده اند که این راه که آنها میروند به ترکستان است.

جنبش سبز دچار یک دور باطل شده است، شرکت در تظاهرات دولتی و مراسم مذهبی، پرداختن به مسایل بی اهمیت از قبیل انتخاب آقای موسوی برای مجله تایمز، تهمت زدن به افرادی که متفاوت فکر میکنند، بی هدفی و بی برنامگی.

تمام اینها نقاط ضعف جنبش سبزند که نیروی آن را تحلیل برده‏اند. و باز تمام اینها تلنگری هستند بر ذهن پویای ناظر منطقی.

وی در این حال تلاش خواهد کرد که ذهن ایستا و محافظه کار دیگران را با بیان منطقی واقعیات به چالش بکشد، ایرادها را بگوید و راهی را که به نظرش درست است نشان بدهد.

درست همینجاست که سیل تهمتها و تهدیدات از جانب آنها که تحمل تغییر را ندارند آغاز میشود.

او باید به خودش و گذشته‏اش در یک سال اخیر نگاه کند. او از معدود افرادی است که شخصیت و منطق پویایی دارد، راجع به بالاترین صحبت نمیکنم منظورم مقایسه او با دیگر انسانها بطور کلی است.

خود من برایم بسیار سخت است که بتوانم هدف و عقیده‏ام را با مشاهده واقعیات تغییر دهم اما او در چند ماه گذشته توانسته است که این کار را بکند، حتی آقای موسوی که میگویند رهبر جنبش سبز است جرات این کار را نداشته و هنوز پایبند به اصولی است که گمان میکنم خودش هم میداند اشتباه است، مانند جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد!

یا مانند فیلسوفانی که حتی قدرت فلسفه و منطق (Logic) هم نمیتواند آنها را از عقاید نهادینه شده‏شان بازگرداند چرا که محافظه کارانه سعی در توجیه همان چیزی دارند که باز احتمالا خودشان هم میدانند اشتباه است.

اگر به خرد جمعی معتقد باشی باید بدانی که تو هم زیرمجموعه‏ای از آنی و باز باید بدانی که اگرافرادی مثل تو به هر دلیلی از جامعه مجازی یا واقعی روی گردان شوند هدایت جامعه بدست هوچی گران، جو گیرها و افرادی مانند ابراهیم نبوی خواهد افتاد تا دیگران را عوضی خطاب کنند و جمعی ظاهر بین هم برایش هورا بکشند.

باز هدایت جامعه بدست آنها خواهد افتاد که به بهانه دیدگاه خوانندگان فقط آنچه را که دلشان میخواهد منتشر کنند، دگر اندیشان را خارج نشین و آشوب طلب بنامند و لغات جدیدی از قبیل آتئیسم محض اختراع کنند.

باز هدایت جامعه بدست آنها خواهد افتاد که وقتی رفسنجانی میگوید سیاه آنها میگویند رفسنجانی مردی سایستمدار و مفید است و منظورش از سیاه ما میدانیم که سفید است.

باز جامعه بدست آنها خواهد افتاد که هدفشان بازگرداندن ما به سالها قبل و زمانیست که هر دو قوای مقننه و مجریه در دستان بیکفایت اصلاح طلبان بود.

البته من از بکار بردن ضرب المثل کمی میترسم چون تعبیر به همه کس و همه چیز میشود و راه انتقاد را هم میبندد اما اینجا میخواهم بگویم هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد!

اگر خواهان آزادی، دموکراسی و رفاه برای خود و مردم کشورت هستی باید تمام اینها را تحمل کنی. اگر میدانی که توانایی پذیرش تغییر و و تحول در اندیشه و باورهایت را هم داری که مسئولیت مضاعفی خواهی داشت چرا که مانند تو (در تمام جوامع) کم پیدا میشوند.

با تمام اینها من خوشبینم چرا که افرادی با این خصوصیات هرگز نخواهند توانست که آرام بنشینند، آنها زاده شده اند تا به ذهن دیگران تلنگر بزنند و بی منطقی ها را به چالش بکشند، پس گمان میکنم که باز …

خواهی نوشت!

 

پ.ن. از بکار بردن بعضی ترکیبات مانند “جو گیر” خیلی خوشم نمی‏آید اما چیزی برای جایگزینی به ذهنم نرسید. اگر کسی جایگزین خوبی دارد که که همین بار مفهومی را بتواند برساند بسیار خوشحال خواهم شد که بدانم چیست.

 

روز زن، حقوق بشر، زهرا رهنورد و یادی از آسد ممد!

روز زن، حقوق بشر، زهرا رهنورد و یادی از آسد ممد!

طبق روال همه روزه پس از صرف نهار سری به بالاترین زدم و بلافاصله یک لینک توجه‏ام را جلب کرد، رهنورد: کجای تاریخ سرزمین ما بدون زن ایرانی در اوج است؟ / لذت گرایان را به خود وانهید کانون خانواده را دریابید!

بیانیه‏ای بود که در حمایت از زنان صادر شده بود که بلافاصله مرا به یاد جمله معروف ایشان انداخت که میفرمودند “حفظ‌ حجاب‌ اسلامی‌ مهمتر از حفظ‌ خلیج‌ فارس‌ است‌”.

به خودم گفتم آیا اصلا این جمله واقعیست؟ بلافاصله جستوجویی انجام دادم و جالب اینجاست که به دو نام آشنا برخوردم، بالاترین و آسد ممد! این آسد ممد عزیز ما خوبی‏اش این بود که هرگز بدون سند و مدرک هیچ حرفی نمیزد و منبع سخنان خانم رهنورد هم مشخص شد که بر اساس‌ خبر كیهان‌ مورخ‌ ٩ اگست‌ ۱٩۸۴ بوده است.

این نظر آسد ممد بنده را بسوی یک وبلاگ و نویسنده جالب آن کشاند. وی روزنامه نگار و سردبیر نشریه‏ای بود یا هست که از میرحسین موسوی در دوران انتخابات ریاست جمهوری طرفداری میکرد و گمان کنم هم اکنون به همین دلیل در بازداشت بسر میبرد پس هرچند وبلاگ موجود است اما نامی از ایشان نمیبرم مبادا خطری برایشان محسوب شود و البته کپی رایت جملات میان کوتیشن مارک متعلق به ایشان است. برای ایشان آرزوی آزادی دارم اما بد نیست به نظر نچندان قدیمی ایشان در باره خانم رهنورد نگاهی بیاندازیم:

“در 8 مارس 1979 روز جهاني زن حدود 30 هزار زن به خيابان ريختند و نسبت به برخی سخنرانی ها اعتراض نمودند. زنان شعار ميدادند «آزادي بايد نبايد ندارد»، «در بهار آزادي جاي حق زن خالي»، «آزادي مساوات حق مسلم ماست». حجاب از 14 تيرماه سال 59 اجباري شد. اين بار مأموران نه به نام ژاندارم بلکه به نام پاسدار بر سر زنان ريختند؛ راه آنان را در کوي و برزن سد کردند و آنان را وادار به حفظ حجاب کردند. «زهرا رهنورد  که اخيراً به عنوان فمنيست اسلامي مفتخر گشته، از برادران و خواهران همکيش خود درخواست کرد تا بر روي زنان بدحجاب رنگ بپاشند» و اين بار شعارهايي مثل «خواهرم، حجاب تو ارزنده تر از خون شهيدان است» بار اخلاقي و ایدئولوژیک براي اين پديده مي آفريد و شعارهايي مانند «يا روسري يا تو سري» خبر از اجباري بودن و نه انتخابي بودن اين پديده ميداد. نوع پوشش زن ايراني در چند ده سال گذشته در دو نقطه ی حساس تاريخي وجه المعامله ی سياستمداران وقت واقع ميشود. در لحظه ی تاريخي اي که زن ايراني به آموزش، حيات اجتماعي، احياي حقوق، تشويق به ترک پستو اندروني ها و مبارزه با غيرتمندي و ناموس پرستي مردانه احتياج داشت پوشش ظاهري اش مورد توجه حکام قرار گرفت. در لحظه ی تاريخي ديگری که زن ايراني در مسير دستيابي به حقوق برابر گام برداشته بود، در صحنه ی اجتماع حضور داشت و مي آموخت که آزادانه روش زندگي خود را برگزيند و …، پوشش ظاهرياش مهمترين مسأله ی حاکمان زمان شد. پوشش زن ايراني در دو نقطه ی حساس از تاريخ ايران به جبر کشيده شد. يک بار اجبار به حذف و بار ديگر به حفظ آن.”

به گمان من خانم رهنورد پیش از صدور چنین بیانیه‏ای ابتدا باید تکلیف خودشان را با خود و سپس با ما روشن کنند.

فردی مانند من برای حمایت از خانم رهنورد باید بداند که آیا ایشان هنوز به نظرات گذشته خود باور دارند یا خیر. خانم رهنورد باید به من بگوید چرا از نظر ایشان سن کم ازدواج و چند همسری برای پیامبر و دوازده امام بعدی خوب است و برای من بد است. مگر منابع اصلی دین ایشان کتاب و سنت نیست؟ آیا سنت پیامبر ایشان چند همسری و اختیار کردن کودکان به عنوان همسر نبوده؟ ایشان به عنوان یک مسلمان مومنه و معتقد باید تکلیفشان را مشخص کنند که اسلام را تا کجا قبول دارند و حقوق بشر را تا کجا.

تا آنجا که من از شواهد متوجه شده‏ام افرادی مانند خانم رهنورد زمانی که صحبت از آزادی‏های اساسی برای نوع بشر میشود مسلمان دو آتشه هستند که حاضرند خلیج فارس را فدای حجاب زنان کنند یا این که برنامه ي دانشجويان دانشگاه الزهرا به مناسبت روز معلم لغو میکنند به این دلیل كه “چرا در برنامه از مطهري حرفي نيست” و زمانی که صحبت از کمپین سیاسی باشد ایشان تبدیل میشوند به مهمترین روشنفکر زن ایرانی و صد البته آزادی خواه و برابری طلب. متاسفانه بسیاری از مردم نیک ایرانزمین گوشها و چشمهای خود را بسته‏اند و از هر کسی با هر پیشینه و اعتقادی که با احمدی‏نژاد مخالفت کند حمایت میکنند.

صرف مخالفت با افراد (در اینجا احمدی‏نژاد) به معنی اعتقاد به آزادی‏ و حقوق بشر نیست. مشکل ما افراد نیستند بلکه آن عقیده و ایدئولوژی است که باعث میشود وی چنین رفتاری داشته باشد.

مشکل احمدی‏نژاد نیست به ریشه‏ها بپردازیم.

سرانجام، بدون این که قصد بی احترامی داشته باشم، باید بگویم با این که در این نوشتار به ایشان پرداخته‏ام اما شخص خانم رهنورد برای من اهمیتی ندارد آنچه که مهم است سرنوشت و آینده این کشور و این مردم است و نگرانی از تکرار دوباره و چند باره راه‏های پیموده شده صد سال گذشته، چرا که بطور عقلی و منطقی یک فرد معتقد به حکومت مذهبی نمیتواند آزدای خواه و برابری طلب باشد.

اینطور که ما پیش میرویم و در شرایط امروزی پس از پیروزی و غلبه بر احمدی‏نژاد (اگر پیروز شویم) دوباره باید ده‏ها سال مبارزه و تلاش کنیم تا اینبار بر اصلاح طلبان آن یکی حکومت مذهبی پیروز شویم.

چه کسی تضمین میکند که آنها به اندازه حاکمین فعلی خشن نباشدند؟ شوخی که نیست داریم از قدرت و ثروت صحبت میکنیم، از خدایگانی و شهروند درجه اول بودن در یک کشور هفتاد میلیونی ثروتمند و نفتی!