برای تمام آنها که دیگر نمیخواهند بنویسند.

برای تمام آنها که دیگر نمیخواهند بنویسند.

خواهی نوشت!

در یک سال اخیر همواره شاهد این بوده‏ام که وبلاگ نویسانی تصمیم گرفته‏اند که دیگر ننویسند، ظاهرا دلیل اکثریت این موراد تهمتهایی از قبیل  نادانی، عاملیت رژیم، جاسوسی، خدمات ناخواسته به حکومت، تفرقه افکنی و از این گونه است، به تمام اینها تهدیدهای جانی که توسط عوامل رژیم وارد میشود را نیز باید اضافه کرد.

در حقیقت اتهام نادانی و خدمت ناخواسته به حکومت جزو بهترین و قابل تحمل ترین آنهاست چرا که حداقل تو را از مزدوری رژیمی سفاک مبرا میکند.

در هر حال این نوشته خطاب به چنین افرادی است.

اکثریت اینگونه افراد ذهن پویایی دارند و آماده تغییرند. اگر مروری بر یک سال گذشته بکنیم خواهیم دید که بیشتر آنها از شرکت در انتخابات دفاع میکردند و حامی یکی از آقایان موسوی یا کروبی بودند، پس از انتخابات به خیابان رفتند، در تمام تظاهرات شرکت کردند و احتمالا کتکی هم خوردند.

بطور مشخص افرادی را میشناسم که با مشاهده رفتار و گفتار آنها که به رهبریت جنبش سبز مشهور شده‏اند و صد البته بدنه جنبش سبز به ان نتیجه رسیده اند که این راه که آنها میروند به ترکستان است.

جنبش سبز دچار یک دور باطل شده است، شرکت در تظاهرات دولتی و مراسم مذهبی، پرداختن به مسایل بی اهمیت از قبیل انتخاب آقای موسوی برای مجله تایمز، تهمت زدن به افرادی که متفاوت فکر میکنند، بی هدفی و بی برنامگی.

تمام اینها نقاط ضعف جنبش سبزند که نیروی آن را تحلیل برده‏اند. و باز تمام اینها تلنگری هستند بر ذهن پویای ناظر منطقی.

وی در این حال تلاش خواهد کرد که ذهن ایستا و محافظه کار دیگران را با بیان منطقی واقعیات به چالش بکشد، ایرادها را بگوید و راهی را که به نظرش درست است نشان بدهد.

درست همینجاست که سیل تهمتها و تهدیدات از جانب آنها که تحمل تغییر را ندارند آغاز میشود.

او باید به خودش و گذشته‏اش در یک سال اخیر نگاه کند. او از معدود افرادی است که شخصیت و منطق پویایی دارد، راجع به بالاترین صحبت نمیکنم منظورم مقایسه او با دیگر انسانها بطور کلی است.

خود من برایم بسیار سخت است که بتوانم هدف و عقیده‏ام را با مشاهده واقعیات تغییر دهم اما او در چند ماه گذشته توانسته است که این کار را بکند، حتی آقای موسوی که میگویند رهبر جنبش سبز است جرات این کار را نداشته و هنوز پایبند به اصولی است که گمان میکنم خودش هم میداند اشتباه است، مانند جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد!

یا مانند فیلسوفانی که حتی قدرت فلسفه و منطق (Logic) هم نمیتواند آنها را از عقاید نهادینه شده‏شان بازگرداند چرا که محافظه کارانه سعی در توجیه همان چیزی دارند که باز احتمالا خودشان هم میدانند اشتباه است.

اگر به خرد جمعی معتقد باشی باید بدانی که تو هم زیرمجموعه‏ای از آنی و باز باید بدانی که اگرافرادی مثل تو به هر دلیلی از جامعه مجازی یا واقعی روی گردان شوند هدایت جامعه بدست هوچی گران، جو گیرها و افرادی مانند ابراهیم نبوی خواهد افتاد تا دیگران را عوضی خطاب کنند و جمعی ظاهر بین هم برایش هورا بکشند.

باز هدایت جامعه بدست آنها خواهد افتاد که به بهانه دیدگاه خوانندگان فقط آنچه را که دلشان میخواهد منتشر کنند، دگر اندیشان را خارج نشین و آشوب طلب بنامند و لغات جدیدی از قبیل آتئیسم محض اختراع کنند.

باز هدایت جامعه بدست آنها خواهد افتاد که وقتی رفسنجانی میگوید سیاه آنها میگویند رفسنجانی مردی سایستمدار و مفید است و منظورش از سیاه ما میدانیم که سفید است.

باز جامعه بدست آنها خواهد افتاد که هدفشان بازگرداندن ما به سالها قبل و زمانیست که هر دو قوای مقننه و مجریه در دستان بیکفایت اصلاح طلبان بود.

البته من از بکار بردن ضرب المثل کمی میترسم چون تعبیر به همه کس و همه چیز میشود و راه انتقاد را هم میبندد اما اینجا میخواهم بگویم هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد!

اگر خواهان آزادی، دموکراسی و رفاه برای خود و مردم کشورت هستی باید تمام اینها را تحمل کنی. اگر میدانی که توانایی پذیرش تغییر و و تحول در اندیشه و باورهایت را هم داری که مسئولیت مضاعفی خواهی داشت چرا که مانند تو (در تمام جوامع) کم پیدا میشوند.

با تمام اینها من خوشبینم چرا که افرادی با این خصوصیات هرگز نخواهند توانست که آرام بنشینند، آنها زاده شده اند تا به ذهن دیگران تلنگر بزنند و بی منطقی ها را به چالش بکشند، پس گمان میکنم که باز …

خواهی نوشت!

 

پ.ن. از بکار بردن بعضی ترکیبات مانند «جو گیر» خیلی خوشم نمی‏آید اما چیزی برای جایگزینی به ذهنم نرسید. اگر کسی جایگزین خوبی دارد که که همین بار مفهومی را بتواند برساند بسیار خوشحال خواهم شد که بدانم چیست.

 

روز زن، حقوق بشر، زهرا رهنورد و یادی از آسد ممد!

روز زن، حقوق بشر، زهرا رهنورد و یادی از آسد ممد!

طبق روال همه روزه پس از صرف نهار سری به بالاترین زدم و بلافاصله یک لینک توجه‏ام را جلب کرد، رهنورد: کجای تاریخ سرزمین ما بدون زن ایرانی در اوج است؟ / لذت گرایان را به خود وانهید کانون خانواده را دریابید!

بیانیه‏ای بود که در حمایت از زنان صادر شده بود که بلافاصله مرا به یاد جمله معروف ایشان انداخت که میفرمودند «حفظ‌ حجاب‌ اسلامی‌ مهمتر از حفظ‌ خلیج‌ فارس‌ است‌».

به خودم گفتم آیا اصلا این جمله واقعیست؟ بلافاصله جستوجویی انجام دادم و جالب اینجاست که به دو نام آشنا برخوردم، بالاترین و آسد ممد! این آسد ممد عزیز ما خوبی‏اش این بود که هرگز بدون سند و مدرک هیچ حرفی نمیزد و منبع سخنان خانم رهنورد هم مشخص شد که بر اساس‌ خبر كیهان‌ مورخ‌ ٩ اگست‌ ۱٩۸۴ بوده است.

این نظر آسد ممد بنده را بسوی یک وبلاگ و نویسنده جالب آن کشاند. وی روزنامه نگار و سردبیر نشریه‏ای بود یا هست که از میرحسین موسوی در دوران انتخابات ریاست جمهوری طرفداری میکرد و گمان کنم هم اکنون به همین دلیل در بازداشت بسر میبرد پس هرچند وبلاگ موجود است اما نامی از ایشان نمیبرم مبادا خطری برایشان محسوب شود و البته کپی رایت جملات میان کوتیشن مارک متعلق به ایشان است. برای ایشان آرزوی آزادی دارم اما بد نیست به نظر نچندان قدیمی ایشان در باره خانم رهنورد نگاهی بیاندازیم:

«در 8 مارس 1979 روز جهاني زن حدود 30 هزار زن به خيابان ريختند و نسبت به برخی سخنرانی ها اعتراض نمودند. زنان شعار ميدادند «آزادي بايد نبايد ندارد»، «در بهار آزادي جاي حق زن خالي»، «آزادي مساوات حق مسلم ماست». حجاب از 14 تيرماه سال 59 اجباري شد. اين بار مأموران نه به نام ژاندارم بلکه به نام پاسدار بر سر زنان ريختند؛ راه آنان را در کوي و برزن سد کردند و آنان را وادار به حفظ حجاب کردند. «زهرا رهنورد  که اخيراً به عنوان فمنيست اسلامي مفتخر گشته، از برادران و خواهران همکيش خود درخواست کرد تا بر روي زنان بدحجاب رنگ بپاشند» و اين بار شعارهايي مثل «خواهرم، حجاب تو ارزنده تر از خون شهيدان است» بار اخلاقي و ایدئولوژیک براي اين پديده مي آفريد و شعارهايي مانند «يا روسري يا تو سري» خبر از اجباري بودن و نه انتخابي بودن اين پديده ميداد. نوع پوشش زن ايراني در چند ده سال گذشته در دو نقطه ی حساس تاريخي وجه المعامله ی سياستمداران وقت واقع ميشود. در لحظه ی تاريخي اي که زن ايراني به آموزش، حيات اجتماعي، احياي حقوق، تشويق به ترک پستو اندروني ها و مبارزه با غيرتمندي و ناموس پرستي مردانه احتياج داشت پوشش ظاهري اش مورد توجه حکام قرار گرفت. در لحظه ی تاريخي ديگری که زن ايراني در مسير دستيابي به حقوق برابر گام برداشته بود، در صحنه ی اجتماع حضور داشت و مي آموخت که آزادانه روش زندگي خود را برگزيند و …، پوشش ظاهرياش مهمترين مسأله ی حاکمان زمان شد. پوشش زن ايراني در دو نقطه ی حساس از تاريخ ايران به جبر کشيده شد. يک بار اجبار به حذف و بار ديگر به حفظ آن.»

به گمان من خانم رهنورد پیش از صدور چنین بیانیه‏ای ابتدا باید تکلیف خودشان را با خود و سپس با ما روشن کنند.

فردی مانند من برای حمایت از خانم رهنورد باید بداند که آیا ایشان هنوز به نظرات گذشته خود باور دارند یا خیر. خانم رهنورد باید به من بگوید چرا از نظر ایشان سن کم ازدواج و چند همسری برای پیامبر و دوازده امام بعدی خوب است و برای من بد است. مگر منابع اصلی دین ایشان کتاب و سنت نیست؟ آیا سنت پیامبر ایشان چند همسری و اختیار کردن کودکان به عنوان همسر نبوده؟ ایشان به عنوان یک مسلمان مومنه و معتقد باید تکلیفشان را مشخص کنند که اسلام را تا کجا قبول دارند و حقوق بشر را تا کجا.

تا آنجا که من از شواهد متوجه شده‏ام افرادی مانند خانم رهنورد زمانی که صحبت از آزادی‏های اساسی برای نوع بشر میشود مسلمان دو آتشه هستند که حاضرند خلیج فارس را فدای حجاب زنان کنند یا این که برنامه ي دانشجويان دانشگاه الزهرا به مناسبت روز معلم لغو میکنند به این دلیل كه «چرا در برنامه از مطهري حرفي نيست» و زمانی که صحبت از کمپین سیاسی باشد ایشان تبدیل میشوند به مهمترین روشنفکر زن ایرانی و صد البته آزادی خواه و برابری طلب. متاسفانه بسیاری از مردم نیک ایرانزمین گوشها و چشمهای خود را بسته‏اند و از هر کسی با هر پیشینه و اعتقادی که با احمدی‏نژاد مخالفت کند حمایت میکنند.

صرف مخالفت با افراد (در اینجا احمدی‏نژاد) به معنی اعتقاد به آزادی‏ و حقوق بشر نیست. مشکل ما افراد نیستند بلکه آن عقیده و ایدئولوژی است که باعث میشود وی چنین رفتاری داشته باشد.

مشکل احمدی‏نژاد نیست به ریشه‏ها بپردازیم.

سرانجام، بدون این که قصد بی احترامی داشته باشم، باید بگویم با این که در این نوشتار به ایشان پرداخته‏ام اما شخص خانم رهنورد برای من اهمیتی ندارد آنچه که مهم است سرنوشت و آینده این کشور و این مردم است و نگرانی از تکرار دوباره و چند باره راه‏های پیموده شده صد سال گذشته، چرا که بطور عقلی و منطقی یک فرد معتقد به حکومت مذهبی نمیتواند آزدای خواه و برابری طلب باشد.

اینطور که ما پیش میرویم و در شرایط امروزی پس از پیروزی و غلبه بر احمدی‏نژاد (اگر پیروز شویم) دوباره باید ده‏ها سال مبارزه و تلاش کنیم تا اینبار بر اصلاح طلبان آن یکی حکومت مذهبی پیروز شویم.

چه کسی تضمین میکند که آنها به اندازه حاکمین فعلی خشن نباشدند؟ شوخی که نیست داریم از قدرت و ثروت صحبت میکنیم، از خدایگانی و شهروند درجه اول بودن در یک کشور هفتاد میلیونی ثروتمند و نفتی!

چرا آقای موسوی بر علیه اعدام‏ها بیانیه نمیدهد؟

چرا آقای موسوی بر علیه اعدام‏ها بیانیه نمیدهد؟

شاید به این دلیل:

» یکی از احکام جمهوری اسلامی و اسلام این است که هر کس در برابر این نظام عادل جمهوری اسلامی بایستد – باید کشته شود و زخمی آنها هم باید زخمی تر شوند تا بمیرند. این حکم اسلام است که از اول بوده و تا پایان هم خواهد بود «
(میر حسین موسوی روزنامه ” کیهان” شهریور سال ۱۳۶۰)
بدون شرح؟

با تشکر از politics

کورش کبیر ذوالقرنین نیست، او فراتر از آن است!

کورش کبیر ذوالقرنین نیست، او فراتر از آن است!

 در ماههای گذشته مطلبی در قسمت نظرهای بالاترین نوشته شده بود که ادعا میکرد کورش کبیر همان ذوالقرنین است و به طبع آن پاسخ خلاصه‏ای هم داده شد. تا این که روز گذشته لینکی به بالاترین فرستاده شد که حاوی کتابی با  ترجمه استاد دکتر باستانی پاریزی بود. تا ایجای کار بسیار عالیست و من بسیار خوشحال شدم چون اولین و تنها منبع بقولی معتبر که چنین ادعایی دارد برایم مشخص شد. پس از دانلود و مطالعه کتاب شگفت زده شدم و به خود گفتم که دلیل ترجمه چنین کتاب نازل و بیهوده‏ای توسط دانشمند بزرگ و معتبری مانند استاد باستانی پاریزی چه میتوانست باشد؟

میخواهم شما هم از دلیل تعجب من با خبر شوید بنابراین وقت شما و فضای وب را بیش از اندازه اشغال نمیکنم و یکسره میروم سر نقد کتاب و ادعای ذوالقرنین بودن کورش کبیر.

متاسفانه بزرگترین مشکلی که در نگاه اول به چشم میخورد ترجمه ناقص و دلبخواهی آیات قرآن در همان ابتدای متن اصلی کتاب است که از صفحه پانزدهم این کتاب هفتاد و هشت صفحه‏ای شروع میشود.

برای نمونه میفرمایند: تا آنجا راند كه محل غروب خورشيد است و چنان مي نمايد كه خورشيد در چشمه اي كه آب تيره رنگ دارد فرو مي رود، در آنجا قومي يافت. (سوره کهف، آیه 86)

عرض کردم ترجمه دلبخواهی و غیر دقیق! توجه کنید که وجدها یکبار به (چنان مي نمايد) و یکبار به (یافت) ترجمه شده است. معنی واقعی و مشخص وجدها یافتن، متوجه شدن، درک کردن و فهمیدن است. به عبارت ساده تر زمانی که ذوالقرنین به مکان غروب خورشید رسید متوجه شد که در گل و لای فرو میرود و همانجا هم متوجه شد که قومی وجود دارد. به این ترتیب معنی واقعی این آیه بصورت زیر است:

چون به غروب‌گاه آفتاب رسید، آن را دید که در چشمه‌ای گل آلود فرو می‌رود و نزدیک چشمه گروهی را یافت.

 و این اولین دلیل مبنی بر افسانه‏ای بودن شخصیت ذوالقرنین است چرا که همه ما میدانیم خورشید در گل و لای غروب نمیکند!

مورد بعدی مربوط میشود به آیات 93 تا 98. رابطه بسیار جالبی میان واژه ذوالقرنین، آن مجسمه معروف در پاسارگاد و واین آیات وجود دارد که به آن خواهم پرداخت اما پیش از آن بگذارید به آیه 96  تا 98 بپردازیم.

طبق نص صریح قرآن سدی از آهن با ملات روی در میان دو کوه ساخته شده است. من به مشکلات مهندسی و تکنولوژیکی چنین ساختمانی اشاره نمیکنم اما باید به یک مورد بپردازم که کاملا از دید مدعیان پنهان مانده است. در قرآن و در آیه 98 باز هم بطور مشخص ادعا شده این سد تا قیامت باقی خواهد ماند اما چنین سدی نتنها یافت نشده بلکه در هیچ متن و روایت تاریخی هم به آن اشاره نشده. توجه بفرماید که اگر چنین ساختار فلزی عظیمی حتی در زیر زمین وجود داشت به علت اختلالات بزرگی که در میدانهای الکترومغناطیسی ایجاد میکرد حتما تا کنون یافت شده بود. این هم دلیلی دیگر بر افسانه بودن کل ماجرا و شخصیت ذوالقرنین است.winged man

و اما ماجرای تندیس منسوب به کورش کبیر و ربط آن به آیات 93 تا 98 و واژه ذوالقرنین. ماجرا ساده است، واژه‏ای وجود دارد، تندیسی یافت میشود، قرن را به شاخ ترجمه میکنند، مجسمه را به کورش کبیر منتسب میکنند و نتیجه میگیرند که کورش کبیر همان ذوالقرنین است. به همین سادگی!

اول این که آن تندیس فقط منتسب به کورش است و در هیچ متن تاریخی معتبری تا کنون گفته نشده که تندیس فوق قطعا متعلق به کورش کبیر است. چه کسی میتواند تندیس و یا تصویر قطعی از کورش کبیر به ما نشان دهد؟ آیا چنین چیزی وجود دارد که این تندیس دومینش باشد؟

آقای ابوالکلام آزاد فرد محترم و معتقدی بوده اما از تاریخ هیچ سررشته‏ای نداشته است. به نقل از دایره‏المعارف ایرانیکا مجسمه فوق الهام گرفته شده از مجسمه سازی آشوریها است بدون این که کپی دقیقی از آن باشد. تاجی که بر سر این تندیس است یک تاج مصری به نام hmhm و ترکیبی از سبکهای فینیقی سوری است، ردایی ایلامی دارد که ملیله دوزی آن مربوط به مدلهای یونانی ساکن در آسیای صغیر است و عناصری از مدلهای جدید تر بابلی در آن بکار رفته. تمام این مدلها و استیلهای متفاوت به شکل سنتی آشوری یک جن بالدار (الهه، فرشته نگهبان) نمایانگر شده که احتمالا نشاندهنده همه مناطق تسخیر شده در دوران اخیر است و نه یک فرد (Stronach, 1997, p. 43). این مجسمه به احتمال بسیار زیاد نشانگر یک نماد است نه یک فرد مشخص!

موضوع زمانی جالب تر میشود که به معنی قرن در زبان عربی توجه کنیم. قرن معانی متفاوتی دارد مانند، شاخ، صد سال، تزويج، پيوست، اتصال و جفت کردن.

بگذارید از خودمان سوالی بپرسیم، چرا و چگونه به فردی یک لقب داده میشود؟ پاسخ ظاهرا ساده است، یا کار خاصی انجام داده یا شکل خاصی داشته. در اینجا و مورد خاص ما ادعا میشود که چون مجسمه منسوب به کورش دو شاخ داشته پس ذوالقرنین نامیده شده. اما فقط کسی چنین پاسخی خواهد داد که یا قرآن را نخوانده باشد یا از شدت ایمان و اعتقاد حقایق واضح و آشکار را نمیتواند ببیند. دوستان گرامی فرآن بخوبی و بطور کاملا واضح و مشخص دلیل ذوالقرنین نامیدن آن فرد را دارد بیان میکند، یکبار دیگر آیات 93 تا 98 را بخوانید. آن فرد به این دلیل ذوالقرنین نامیده شده چون دو کوه را به هم آورده و متصل کرده. کار بزرگ ذوالقرنین ساختن آن سد خیالی و عظیم بوده نه این که دو شاخ داشته! اگر شما مهندسی باشید که کلاه شاپو بر سر میگذارد و یک ساختمان 250 طبقه ساخته است به شما نمیگویند مهنس شاپویی میگویند مهندس 250 طبقه‏ای!

در ابتدای مقاله گفتم نقد، اما این نوشتار بیشتر شبیه به حاشیه‏ای خلاصه بر کتاب است. میدانم که خوانندگان اینترنتی مانند خود من وقت و حوصله بسیار کمی برای نوشته‏های طولانی منتشر شده در وب دارند، پس بپردازیم به نتیجه گیری بنده:

کورش کبیر ذوالقرنین نیست، او فراتر از آن است!

کورش کبیر به دلیل شاخ دار بودن، ساختن یک سد خیالی یا منتسب بودن به ذوالقرنین نیست که اهمیت دارد، اهمیت این انسان به دلیل روش زندگی، رفتارش با دیگران و منشور حقوق بشرش است. در زمانی که کشتن اسرا و نابود کردن دین، فرهنگ و شهرهای قوم شکست خورده امری کاملا طبیعی و اخلاقی محسوب میشده رفتار فردی مانند کورش کبیر شگفت آور است او هزاران سال از زمان خود جلوتر بود. او برای دلبستگی‏های زمینی حکمرانی میکرد و میجنگید اما آسمانی بود، او را مقایسه کنید با آنهایی که برای و به مقاصد آسمانی حکومت میکردند و میجنگیدند اما زمینی بودند.

اگر تاریخ را علم به شمار آوریم بدون شک کتاب آقای ابوالکلام آزاد در زمره مطالب شبه علمی قرار خواهد گرفت. 

 

جنبش سبز تشکر تشکر، ایده‏آلیست خجالت خجالت، ا.ن. د.ذ. ج.چ. ف.ق. سگ بهت بیاد!

جنبش سبز تشکر تشکر، ایده‏آلیست خجالت خجالت، ا.ن. د.ذ. ج.چ. ف.ق. سگ بهت بیاد!

بدین وسیله از جنبش سبز تشکر میکنیم که توانستند با شرکت در راهپیمایی روز قدس جمهوری اسلامی را سرنگون، رهبر را تعویض و احمدی‏نژاد را کن فیکون کنند.

ای ایده‏آلیست نادان ننگ بر تو و تف توی شرفت که همش فکر میکنی با شعار الله و اکبر، توسل به علما و شرکت در مراسم و مناسک دولتی مذهبی و ورزشگاه‏ها نمیشه با رژیم مذهبی مبارزه کرد.

آقا بدین وسیله نفرت خود را از هرگونه ایده‏آلیسم، خرد گرایی، مطالعه، توجه به تاریخ معاصر، مبارزه مدنی مسالمت آمیز، سکولاریزم و این ضد مذهبی ها که یا جاسوس وزارت اطلاعات هستند یا آدمهای بدبخت و نادانی هستند که در خارج عرق میخورند و به دیسکو میروند اعلام میکنیم و همینجا هم میگوییم که خیر ما پراگماتیست هستیم و به نماز جمعه میرویم!

گاماس گاماس! ما که مثل شما نادان نیستیم که خانه را بر سر خودمان خراب کنیم به همین علت اول به پی و فونداسون این ساختمان بتون تزریق میکنیم تا تقویت شود و به هدف خودمان که حکومت کمتر مذهبی است برسیم.

شما اصلا از جامعه ایران دور هستید و نمیدانید که برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی اول باید آن را اصلاح و تقویت کرد و حتی این را نمیفهمید که مردم ما مذهبی هستند و سکولاریزم فقط برای کشورهایی خوب است که مردم آن مذهبی نیستند فقط من نمیفهمم این احمقی که سکولاریزم را اختراع کرد چرا آن را برای کشورهای بدون مذهب درست کرد چون به دردشان که نمیخورد؟ ما هم که مذهبی هستیم و سکولاریزم بدردمان نمیخورد! اصلا پس این سکولاریزم کوفتی به چه دردی میخورد؟

بله، گاماس گاماس! اول گاماس گاماس رئیس جمهور ا.ن. (این ابرام نبوی نیست‏ها) را عوض میکنیم بعد هم گاماس گاماس خ.ر. (رهبر؟) را عوض میکنیم بعد گاماس گاماس سپاه و بسج را تحت کنترل خود در می‏آوریم بعد که قدرت را بدست گرفتیم … اهههم، ها؟ چی؟ نمیدونم چرا یک لحظه رفتم تو فکر … بگذریم بعله بعد که مردم قدرت را بدست گرفتند آنوقت انقلاب مبکنیم وخودمان را که در قدرت هستیم سرنگون میکنیم. هرکی هم گفته همین حالا رژیم باید عوض بشه مزخرف گفته چون حتما ایده‏آلیسته، مردم ما مذهبی هستند و هنوز براشون آزادی و دموکراسی زوده و زیاده، من اینطوری میگم! افغان ها هم خودشان حالیشان نیست که دموکراسی و آزادی براشون هنوز زوده چون ما از اونها بهتریم پس بهتره که اونها صبر کنن تا ما در دویست سیصد سال آینده به دموکراسی و آزادی برسیم بعد اونها این کار رو بکنن، گفتم حالا براشون زوده اما خودشون نمیدونن چون ایده‏آلیست هستن اما ما پراگماتیست هستیم.

ختم کلام این که رژیم بداند ما کوتاه نمی‏آییم قرار بعدی ما نماز جمعه اگر هم نشد راهپیمایی 22 بهمن، باز هم نشد اشکالی ندارد دفعه بعد مقعد معطر امام!

تفو بر توای کون نامقدس!

تفو بر توای کون نامقدس!

x2نخیر قربان، منظور بنده کون و مکان نیست دقیقا همان کون خودمان را میگویم. چرا؟ راستش جریان از این قرار است که امروز مطلبی دیدم در باره شلوارهای جین چینی با نقش بسم الله الرحمن الرحیم بر روی آن قسمتی که روی کون قرار دارد. بامزه اینجاست که در سایت وزین بالاترین هم یک موضوع داغ در این باره درست شده. یکی میگوید چرا کفن پوشان در خواب خرگوشی هستند و دیگری میگوید شلوارهای موهن* در فروشگاه‏های تهران.

بسیار عالی، تا اینجای کار که مشکلی نیست کلی هم فیض بردیم و به خودمان گفتیم که باید مشت محکمی به دهان این کفار چینی بزنیم خصوصا که گویا با دولت جمهوری اسلامی هم روابط حسنه دارند و با این حساب نور علی نور خواهد بود.

اما یک لحظه به این فکر کردم که راستی چرا کون نامقدس، بد و ممنوعه هست؟ اگر چینی‏ها یا هر کس دیگری برای بانوان پیراهنی میساختند که بر روی سینه آن نقش بسم الله الرحمن الرحیم وجود داشت مشکلی پیش نمی آمد؟ آیا کون بد است و سینه خوب است؟ اتفاقا من فکر میکنم که کون یکی از اعضای زیبای بدن محسوب میشود (خیر بنده قزوینی نیستم)، آیا کسی میتوان زن یا مرد خوش هیکلی بدون کون تصور کند؟

اینها همه بکنار چرا تصور میکنیم بعضی از اعضا بدن ما پاک و خوب هستند وبعضی دیگر بد و نا مقدس؟ اسلامیست های عزیز اینقدر خودی و ناخودی کردند که دیگر دچار کمبود موضوع شده اند و حالا رسیده اند به اعضاء بدن خود و آن را هم تقسیم بندی میفرمایند. گذشته از عضو شریف آقایان و عضو ( ناشریف؟) بانوان که هر دو معذورات اخلاقی دارند اینطور که پیداست در طبقه بندی جدید از مچ پا به پایین (کفش نایکی با شکلی شبیه به نام محمد) و کون در تمام قسمتهای خود مناطق ممنوعه بوده و نمیتوان بر روی آنها کلمات جلاله نوشت.

از همه علما و دانشمندان بخصوص ملای خودمان در بالاترین شدیدا تقاضا مندیم که تکلیف ملت آگاه مسلمان را هرچه زود تر روشن نمایند و مناطق خوب و بد بدن را بطور دقیق نقشه بندی فرمایند.

 

*آقا این واژه زشت و نا مانوس موهن هم از آن چیزهایی است که بسیار مورد علاقه اسلام پرست‏های دو آتشه وطنی و برخی از دوستان با دایره لغات محدود است. واقعا گمان میکنید جایگزین مناسبی برای این لغت موهن :) پیدا نمیشود؟

ابطحی در دادگاه و من نزد وجدانم، هر دو محاکمه شدیم!

ابطحی در دادگاه و من نزد وجدانم، هر دو محاکمه شدیم!

امروز ابطحی در دادگاه و من نزد وجدانم، هر دو محاکمه شدیم. او برائت یافت و من محکوم شدم. ابطحی را دوست نداشتم چون گمان میکردم چیری را تبلیغ میکند که قابلابطحی کنترل توسط خود وی نیست. همیشه افرادی که چهره زیبایی از دین ارائه میکنند در هنگام قدرت گرفتن حکومت دینی نه جایی در آن دارند و نه توان کنترل آن را دارند. حقیقتا به زندان رفتن ابطحی و دیگر اصلاح طلبان برای من مفهوم خاصی نداشت چون تصور میکردم آنها پاسخگوی اعمال خود و چیزی هستند که از آن همیشه طرفداری میکردند.
اما امروز عکس آقای ابطحی همچون پتکی بر سرم فرود آمد. دیدن چنین عکسی هر انسانی را دیوانه میکند. با ابطحی چه کردند؟ ابطحی شاد و سرحال، ابطحی شوخ و خوش صحبت چه شد؟ این عکس دنیا دنیا داستان دارد. با ابطحی که چنین کردند با دیگران چه میکنند؟
من هیچوقت عضوی از جنبش سبز نبوده‏ام و اشکالات زیادی هم بر آن داشته‏ام. مهمترین اشکال من برای جنبش سبز نداشتن هدف مشخص و یا تقلیل آن فقط به تعویض ریاست جمهوری بوده. خوشبختانه جنبش سبز روز به روز پخته تر و هدفمند تر میشود و این از شعار استقلال آزادی جمهوری ایرانی پیداست.
اما جمهوری ایرانی و آزادی مانند نردبانی است که باید پله به پله از آن بالا رفت و این پله که هم اکنون در مقابل ماست چیزی نیست جز آزادی زندانیان سیاسی، از هر حزب و گروهی با هر طرز تفکری.
اگر امروز ابطحی ها را از زندان و دژخیمان نجات ندهیم فردا نوبت خود ما خواهد بود.
امروز وقت گریستن بر سر مزار شهدایی چون ندا یا سهراب نیست. امروز وقت تلاش برای آزادی آنهاییست که به تدریج و با زجر دارند کشته میشوند.
پاشنه آشیل این رژیم زندان و شکنجه استف نابودش کنیم، فردا دیر است.

آقای موسوی، حصر خانگی یا حصر ایدئولوژیک؟

آقای موسوی، حصر خانگی یا حصر ایدئولوژیک؟

 

امروزه رسانه ها پر شده از خبر حصر خانگی آقای موسوی، که اتفاقا طرفداران جنبش سبز به این خبر دامن میزنند تا بتوانند سکوت و بی عملی آقای موسوی را توجیه کنند. رفتار آقای موسوی حتی برای طرفدارانش قابل فهم و دفاع نیست به همین جهت دستاویزی بجز انکار (Denial) و فرا افکنی (Projection) ندارند. اما رفتارها و عملکرد آقای موسوی خلاف این موضوع را ثابت میکند. آقای موسوی هروقت که اراده کرد به هرجا که خواست رفت و بر فرض حقیقت داشتن بازداشت خانگی ایشان، بیانیه هایی که صادر میکنند نشان میدهد که ایشان حداقل در حصر رسانه ای نیستند. متاسفانه متن بیانیه های ایشان بطور کلی از سه موضوع عمده تشکیل شده که عبارتند از تایید و حمایت از جمهوری اسلامی، تاکید بر تقلب در انتخابات و بدتر از همه دستور به طرفداران برای جدا کردن دگراندیشانی که آنها هم کشته داده اند، بازداشت شده اند و کتک خورده اند.

نتیجه‏ای که از این رفتار و بیانیه‏ها میشود گرفت این است که آقای موسوی در پشت طرفداران خوش قلب  و ساده دل خود پنهان شده است و ظهور ایشان در میان مردم فقط برای کشیدن ترمز جنبش اجتماعیست نه هدایت و جهت دهی آن! این همان چیزی است که برای طرفداران ایشان ایجاد شبه کرده و گمان میکنند که ایشان حتما باید در حصر باشند که حرفی نمیزنند و عملی انجام نمیدهند.

 نتیجه دوم که برای من کمی هم ترسناک است احتمال وجود یک دیکتاتور در درون آقای موسوی است چرا که ایشان به هیچ خواسته ای از جانب مردم توجه نشان نمیدهند. ایشان نه به کشته شدگان اشاره‏ای میکنند نه برای آزادی زندانیان تلاشی میکنند و نه از آزادی و دموکراسی صحبتی میکنند. آنچه آقای موسوی میگویند این است که انتخابات باطل است و من رئیس جمهور هستم، همین و بس!

به عبارتی مردم کشته شوند، کتک بخورند و به زندان بروند تا من رئیس جمهور شوم. اگر این خود خواهی و دیکتاتوری نیست پس چه است؟ آقای موسوی بجز حفظ نظام و بهبود اقتصاد هیچ وعده ای به مردم نداده‏اند. آیا ما باید کشته شویم تا ایشان رئیس جمهور شوند که وضعیت هیچ تغییری نکند؟ آیا باید هزینه‏های این جنبش را ما بدهیم تا آقای موسوی بتواند این نظام خشن و خون ریز را حفظ کند و به ارزشهای انقلابی (دهه شصت؟) بازگردد؟

آیا باید باز به اصلاح طلبانی گوش کنیم که تمام گفته‏ها و تحلیل هایشان در شانزده سال گذشته اشتباه بوده؟ آیا باید در مقابل حکومت دیکتاتوری مذهبی شعار الله اکبر بدهیم و در مساجد و قبر خمینی بست بنشینیم؟

برای رسیدن به آزادی و دموکراسی راه‏های بسیار زیادی وجود دارد اما همه آنها از خیابان جدایی دین از سیاست میگذرند. این کار به تدریج انجام خواهد شد اما باید هدف مشخص داشت و آن را بطور آشکار بیان کرد.

کلام آخر این که:

خیر آقای موسوی در حصر خانگی نیست، ایشان در حصر افکار و ایدئولوژی خود گرفتارند.

  

هموطن امید دوستان زندانی ما به شماست!

هموطن امید دوستان زندانی ما به شماست!

دوستان تعداد زیادی از برادران و خواهران ما، فرزندان ایران زمین در زندانهای جمهوری اسلامی در حال شکنجه شدن هستن. اونها کسی رو بجز ما ندارن.

هر لحظه امکان داره یکی از ما رو بگیرن و به زندان ببرن، تصور کنید که جای اونها باشین از دیگران چه انتظاری دارین؟

نزارین گل های ما پرپر بشن.

من فکر میکنم تنها اولویت ما امروز آزاد کردن زندانیان سیاسی هست.

بیایین فکرهامونو روی هم بزاریم و بطور مسالمت آمیز و بدور از خشونت راه حلی پیدا کنیم.

زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی!